خاطره
تولد چهار سالگیم بود من خیلی خجالت می کشدم فقط اگه برف شادی میزدند من میومدم وسط موقع کادو ها که میشد مثلا می گفتن:از طرف بابا من فکر می کردم از طرف هر کی باشه واسه اونه بعد که میخواستیم فش فشه ها رو روشن کنیم که نمی دانتستیم فشفشه ها مخصو ص عروسی هست فشفشه رو روشن کرد من فرار کردم موقع ای فشفشه خاموش شد سقف سیاه شده بود😨
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

خاطره
